من گریزانم...
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم....
عشق زیباست اگر...
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم....
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است...
آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد
آمدم از سر دلتنگی ام
گریه ی تلخی در آغوشت کنم اما نشد.
نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم
سعی کردم فراموشت کنم اما نشد.
جای من اینجا نیست
من در آن کوه غریبی که امیدش همه صبح
من در آن ظلمت شب جا دارم
که همه عمر
به یک لحظه ز لبخند سحر بنشسته
من در آن قله ی سبز
روی آن شاخه ی بید
روی آن شعله ی خونین فلق
روی فواره ی صبح
من در آن اوج فلک
من بر آن سرو سهی جا دارم
جای من اینجا نیست
به گمانم جایم
در فراسوی زمانی است
که صبحش همه نافرجام است
مردمانش همه لبخند به لب
بوی مهربان دارند
شب آن طولانی است
شب آن تاریک نیست
شب آن پر از مهر درخشیدن و بخشش
جای من اینجا نیست!
ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !
ابرهای سیاه دل مرا
یا بباراند بارانی
یا ببرد به دوردستی
که سرد و تاریک شده ام
من اینجا
بی حضور گرمابخش تو
خورشید من

