روزی......
روزي مصمم شدم تو را وداع گويم و عشقها وآرزوها و اميدهاي گذشته را به
فراموشي بسپارم ولي ممكن نشد دوري از تو چنان بي تابي ورنج پنهاني در من
ايجاد كردكه در آتش تب تو به سختي سوختم دوستان و اطرافيان من تصور مي
كردند بيماري را پرستاري مي كنند كه درد جسماني دارد ولي غافل از اينكه تب
عشق تو وبخصوص آتش خاموش نشدني هجران بود كه مرا به سختي مي سوزاند
وآخرين نشانه حيات مرا نيز آهسته آهسته به خاكستر تبديل مي نمود از وداع با تو
منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان تو را كه بي شباهت به درياي
خروشان بي كران عميق واسرارآميز نيست فراموش كنم
گر همسفر عشق شدي مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش

نام:آرزو