وجودم پاره ایی از شب
دلم تنهاترین پائیز
بساطم بقچه ایی اندوه
وکوچه مثل من خالی تک و تنها و حتی یک پرنده در هوایش نیست.
قدم در قلب کوچه میگذارم
میبینم غروب برگها را که آرام از هر شاخه ایی می ریزد
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمیدانم چرا در قلب من پائیز طوفانی است
آدمیت مرده است گرچه آدم زنده است
((سرنوشت را کی میتوان از سر نوشت))
دلم تنهاترین پائیز
بساطم بقچه ایی اندوه
وکوچه مثل من خالی تک و تنها و حتی یک پرنده در هوایش نیست.
قدم در قلب کوچه میگذارم
میبینم غروب برگها را که آرام از هر شاخه ایی می ریزد
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمیدانم چرا در قلب من پائیز طوفانی است
آدمیت مرده است گرچه آدم زنده است
((سرنوشت را کی میتوان از سر نوشت))
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 22:9 توسط آرزو
|
نام:آرزو