از رفتن كه مي گفتي، صدايم بي صدا در سينه مي شكست....
مي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،..... بايد به خواب مي رفتم..
اين كابوس در تقدير من بود.....
حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!.....
آسمان چه بر من سخت مي گيرد..
روزها چه عمر درازي دارند..
شبها چه پر تشويش و نا آرام اند.....
بي پناهي دستانم را مي بيني؟
مي شنوي آواي تنهاييم را