اگر روزی...

اگر روز ي مردم تابوتم را سياه كنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم . بر روي سينه ام تكّه يخ ي بگزاريد تا به جا ي معشوقم برايم گريه كند . چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .وآخرين خواسته ي من از شما اينكه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ...

خانه کوچک ما سیب نداشت!

توبه من خندیدی...... و ندانستی...... با چه دلهره از باغچه همسایه........ سیب را دزدیدم...... باغبان از پی من تند دوید....... سیب را دست تو دید...... سیب دندان زده افتاد به خاک ...... و تو رفتی خش خش گام تو تکرار کنان ...... می دهد آزارم...... و من اندیشه کنان...... در این پندارم...... که چرا...؟..... خانه کوچک ما؛سیب نداشت!