افسوس
دلم را و تمام دلم را باختم...
بی آنکه تو بدانی و چه حقیرانه و مبهوت...
به چشمانت خیره شدم...
شاید راز نگاه گنگم را بفهمی اما افسوس...
حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی...
چه ملتمسانه دیدارت را آرزو می کنم...
دلم را و تمام دلم را باختم...
بی آنکه تو بدانی و چه حقیرانه و مبهوت...
به چشمانت خیره شدم...
شاید راز نگاه گنگم را بفهمی اما افسوس...
حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی...
چه ملتمسانه دیدارت را آرزو می کنم...
تو را من دوست میدارم
نه قدر آب دریاها
که روزی خشک گردند، شوند بیچاره ماهیها ....
تو را من دوست میدارم
نه قدر غنچه و گلها
که روزی خشک گردند، برآرند آهی از دلها ...
تو را من دوست میدارم
به قدر کهکشان و ماه انجمها
که جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها .....

هميشه همينطور است يکي مي ماند
تا روزها و گريه ها را حساب کند
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد
و تو اشک هايت را پشت پايش بريزي
رسم روياها همين است
که تو تنها بماني با اندوه خويش
و روزها و گريه ها را
به آسمان خالي ات سنجاق کني
بايد باور کني که دیگر بر نمي گردد
که به او بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!